زنده باد آقای وزیر پیرو عدل علی که چنین به فکر فقرا هستید. زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقیر را جلوی دوربین به صف می کشند تا وزیری بسته هزارتومانی را به دست بگیرد و وقتی عکاس شروع کرد به عکاسی کردن، با لبخندی که به زور روی لب هایش ماسیده است، پول بدهد به بچه ها و مدیر موسسه به بچه ها بگوید: بچه ها لبخند بزنید، دارند عکس می گیرند. لبخند بزنید تا آقای وزیر نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ایران زمین را دوست می دارد. زنده باد مدیران عزیزی که دخترکان معصوم رها شده در خیابان ها را به خانه های اخلاق و انصاف می آورند تا به جای اینکه آنان به خودفروشی بیفتند، جلوی دوربین های وقیح و کثیف تبلیغات پوپولیستی و احمقانه دولتی که بوی لجن می دهد، به آنها پول بدهند و برای خودشان آدامس بخرند. زنده باد دولت عزیزی که برای سربلندی ملت همه کار می کند، همه تلاشش را می کند تا مردم را به بردگانی تبدیل کند که مستقیما و جلوی دوربین از دولت پول می گیرند. زنده باد سوسیالیزم احمدی نژادی که جهان را تکان داده است. و زنده باد مردانی که حیثیت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چیزی می داد تا آنان شرم نکنند، حیثیت امام علی را به دو روز دولت بی عرضه بی کفایتی می فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببینند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود. ایستادم، آقای وزیر آمد، به هر کدام مان یک هزار تومانی دادند، خانوم مدیر گفت هر وقت پول دست تون دادند و عکاس عکس گرفت لبخند بزنید. ولی من خجالت می کشیدم. توی خیابون وقتی گدایی می کردیم کسی ازمون عکس نمی گرفت. راستی آقای عکاس! این عکس ها رو کجا چاپ می کنین؟ آقای وزیر! چه می کنید با این ملت؟ نگذارید بچه ها شک کنند که خوبی مرده است.
آقای وزیر! ما که دین نداریم. لااقل بگذارید فکر کنیم علی آزاده بود.
آقای وزیر ما که می دانیم عدالت شما دروغ است و جز برای دوربین کاری نمی کنید، لااقل بگذارید فکر کنیم امام تان مثل شما دروغگو نبود.
آقای وزیر! ما که می دانیم فقیریم و اگر از اینجا بیرون مان کنند، شب را باید زیر یک گردن کلفت بخوابیم و دو سال بعد هم بفروشندمان به یک جاکش رسمی، لااقل حالا بگذارید در همین جا در بدبختی مان بمانیم، چرا عکس مان را می گیرید؟
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 17:49 توسط stranger
|

آرام کلیدش را در قفل انداخت. مواظب بود که قفل در صدا ندهد. گیوه های چرکش را که به زحمت سفیدی اش دیده می شد، از پایش در آورد. نوری که از لای پرده هواکش به راهرو می تابید، سایه اش را روی زمین پهن کرده بود. دستش را به طرف کلید برق برد تا روشنش کند، اما ترسید بچه هایش بیدار شوند. دستش را پس کشید. دستهای بزرگ ترک خورده اش را برد طرف در. نگاهش افتاد به نقاشی روی دیوار. او را با بغلی پر از میوه کشیده بودند. درشت زیرش نوشته بودند:"بابا". نقاشی در اشک چشمهایش وارونه شد. آرام دستگیره را پایین کشید."تق...!" بدنش لرزید. "نکند که..." دختر کوچک زیر چشمی پدرش را نگاه کرد. یواشکی روی شانه هایش غلت خورد و آرام در گوش خواهر خود زمزمه کرد:" نکند چشمهات رو باز کنی که بابا خجالت بکشه."
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 17:3 توسط stranger
|

معلم پای تخته داد می زد و صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی اخر کلاسی ها از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد : اری و او با پوزخندی گفت :اگر یک فرد انسان واحد یک بود ان که زر و زور به دامن داشت بالا بود و انکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسیم اگر یک با یک برابر بود نان و مال مفتخوران از کجا می امد ؟ چه کسی دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ اگر یک با یک برابر بود پس انکه پشتش زیر بار فقر خم می شد یا که زیر ضربت شلاق له می شد ؟. معلم ناله اسا گفت: بچه ها در جزوه های خود بنویسید که
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و ان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمت تاریک غمگین بود تساوی را اینچنین نوشت
یک با یک برابر است
به ارامی سخن سر داد تساوی اشتباه فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود ؟
یک با یک برابر نیست.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:20 توسط stranger
|

نامت را که می نویسم ماه رنگ و باد بوی تو می گیرد به هر چه نگاه می کنم رنگ تو می شود خم می شوم و نامت را به شکل فریاد می کشم . 
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:11 توسط stranger
|

تمومه حرفایی که نگفتی مي خوان كه زودتر از پا بيفتي" همه لحظه ها كه ساكت نشستي منتظرن تا ببينن شكستي" اون همه كتاب كنج اون خونه پر حرفاي مفت و ارزونه اين همه جواب واسه يك سوال كــــــــــي از دل تنـــــــــــــــگ تو مي دونـــــــــــــــه ؟ كــــــــــي از دل تنـــــــــــــــگ تو مي دونـــــــــــــــه ؟ كــــــــــي از دل تنـــــــــــــــگ تو مي دونـــــــــــــــه ؟
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:0 توسط stranger
|

+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:11 توسط stranger
|

يه شب كه من حسابي خسته بودم / همين جوري چشمامو بسته بودم سياهي چشام يه لحظه سر خورد / يه دفعه مثل مرده ها خوابم برد تو خواب ديدم محشر كبري شده / محكمه ي الهي برپا شده خدا نشسته ٬ مردم از مرد و زن / رديف رديف مقابلش وايستادن چرتكه گذاشته و حساب ميكنه / به بنده هاش عتاب خطاب ميكنه گفت كه چرا بي خودي لج ميكنيد / راهتونو بي خودي كج مي كنيد آيه فرستادم كه آدم بشيد / با دلخوشي كنار هم جمع بشيد دل هاي غم گرفته رو شاد كنيد / با فكرتون دنيا رو آباد كنيد عقل دادم بريد تدبر كنيد / نه اينكه جاي عقل رو كاه پر كنيد من بهتون چقدر ماشاالله گفتم / نيافريده باريك الله گفتم من كه هواتونو هميشه داشتم / حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتم اما شما بازي نكرده باختيد / نشستيد و خداي جعلي ساختيد هر كدوم از شما خودش خدا شد / از ما و آيه هاي ما جدا شد يه جو زمين و اين همه شلوغي؟ / اين همه دين و مذهب دروغي؟ حقيقتا شماها خيلي پستيد / خر نباشيد گاو رو نمي پرستيد از توي جمع يكي بلند شد ايستاد / بلند بلند هي صلوات فرستاد از اون قيافه هاي حق به جانب / هم از خودي شاكي ٬ هم از اجانب گفت چرا هيچكس روسري سرش نيست / پس چرا هيچكي پيش همسرش نيست چرا زنها اين جوري بد لباسند / مرداي غيرتي كجا پلاسند؟ خدا بهش گفت : بتمرگ ٬ حرف نزن / اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن يارو كنف شد ولي از رو نرفت / حرف خدا از تو گوش هاش تو نرفت چشاش ميچرخه نميدونم چه شه / آهان مي خواد يواشكي جيم بشه ديد كمي سرش شلوغ شد خدا / يواشكي شد از جماعت جدا با شكمي شبيه بشكه نفت /يهو سرش رو پايين انداخت و رفت قراولا چند تا بهش ايست دادن / يارو وانستاد تا جلوش واستادن فوري درآورد واسشون چك كشيد / گفت ببريد وصول كنيد خوش باشيد دلم براي حوريا لك زده / دير برسم يكي ديگه تك زده اگه نرم حوريه دلگير ميشه / تو رو خدا بزار برم دير ميشه قراول حضرت حق دمش گرم / با رشوه خيلي كلون نشد نرم گوش هاي يارو رو گرفت تو دستش / كشون كشون برد و يه جايي بستش رشوه ي حاجي رو ضميمه كردند / توي جهنم اونو بيمه كردند حاجيه داشت بلند بلند غر ميزد /داشت روي اعصابا تلنگر ميزد خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي / يه خرده هم حبس نفس كن حاجي اين همه آدمو معطل نكن / بگير بشين اين همه كل كل نكن يه عالمه نامه داريم نخونده / تازه هنوز كرات ديگه مونده نامه ي تو پر از كاراي زشته / كي به تو گفته جات توي بهشته ؟ بهشت جاي آدم هاي باحاله / ولت كنم بري بهشت ؟ محاله ! يادته كه چقدر ريا مي كردي؟ / بنده هاي ما رو سياه مي كردي؟ تا يه نفر دور و برت مي ديدي / چقدر والضالين رو ميكشيدي؟ اين همه كه روضه و نوحه خوندي / يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟ خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟ / نظم و نظام هستي كشكي كشكي ست؟ قيامت اينجا عجب جاييه / جون شما خيلي تماشاييه از يه طرف كلي كشيش آوردند / كشون كشون همه رو پيش آوردند گفتم : اينارو كه قطار كردن / بيچاره ها مگه چيكار كردن ماموره گفت : ميگم بهت من الان / مفسد في الارض كه ميگن همينهان گفتش اينها بهشت فروشي كردن / بي پدرا خدا رو جوشي كردن به نام دين حسابي خوردن اينها / كفر خدا رو در آوردن اينها بد جوري ژاندارك رو اينها چزوندن / زنده توي آتيش اونو سوزوندن روي زمين خدايي پيشه كردن / خون گاليله رو تو شيشه كردن خيام اومد يه بطري هم تو دستش / رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش حاجي بلند شد با صداي محكم / گفت اين آقا بايد بره جهنم خدا بهش گفت تو دخالت نكن / به اهل معرفت جسارت نكن گفت كه چرا به خون اين هلاكي؟ / اين كه نه مدعي داره نه شاكي نه گرد و خاك كرده و نه هياهو / نه عربده كشيده و نه چاقو نه مال اين نه مال اونو برده / فقط عرق خريده رفته خورده آدم خوبيه هواشو داشتم / اينجا خودم براش شراب گذاشتم يهو ديدم كه ايست خبردار دادن / نشسته ها بلند شدن ايستادن حضرت اسرافيل از اونور اومد / رفت روي چارپايه و چند تا سور زد ديدم دارن تخت روون مي يارن / فرشته ها رو دوششون مي يارن فكر مي كنيد داخل اين تخت كيه ؟ / الان ميگم يه لحظه اسمش چيه اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد / همين كه اين لامپا رو اختراع كرد همون كه كارش عالي بود اون ديگه / بگيد بابا توماس اديسون ديگه خدا بهش گفت ديگه پايين نيا / يه راست برو بهشت پيش انبيا از روي پل نري يه وقت مي افتي / ميگم هوايي ببرنتو مفتي باز حاجي ساكت نتونست بشينه / گفت كه مفهوم عدالت اينه ؟ توماس اديسون كه مسلمون ن بود / اين بابا اهل دين و ايمون نبود نه روضه رفته بود و نه پاي منبر / نه شمر مي دونست چيه و نه خنجر يه ركعتم نماز شب نخونده / با سيم ميماش شب رو به روز رسونده حرف هاي يارو كه به اينجا رسيد / خدا يه آهي از ته دل كشيد حضرت حق خودش رو جا به جا كرد / يه كم به اين حاجي نگاه نگاه كرد با اينكه خيلي خيلي خسته هم بود / خطاب به بنده هاش دوباره فرمود شما عجب كله خرايي هستيد / بابا عجب جونورايي هستيد حيفه كه آدم خودش و پير كنه / سوزنش فقط يه جا گير كنه ميگيد توماس من مسلمون نبود؟ / اهل نماز و دين و ايمون نبود؟ اون منو بهتر از شماها شناخته / دليل هم اين چيزايي كه ساخته توماس نه بمب ساخته و نه جنگ كرده / دنيا رو هم كلي قشنگ كرده يكي مياد يه هاله اي باهاشه / چقدر بهش مياد فرشته باشه اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم / دهانشو گذاشت كنار گوشم گفت تو كه كلت پر قرمه سبزي ست / نميدوني ٬ اگه بپرسي بد نيست اون كه نشسته يك مقام بالاست / مترجم ٬ رفيق حق تعالي ست خود خدا نيست نماينده شه / مورد اعتمادشه ٬ بنده شه خداي لم يلد كه ديدني نيست / صداش با اين گوشا شنيدني نيست شما زميني ها همش همينيد / اون ور ميزي رو خدا مي بينيد شعر از خلیل جوادی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:40 توسط stranger
|

+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:36 توسط stranger
|
